یکی از غرفههای حیاط نشسته بودم که اومد و پرسید ایرانی هستی؟
گفتم آره.
-یه زحمتی دارم برات، انجام میدی؟
+آره چیه؟
همینطور که نزدیکتر میومد تو دلم گفتم لابد میخواد به اینترنت گوشیم وصل بشه، اما اومد نشست و همینطور که داشت کیفش رو باز میکرد، گفت دوتا قطره میندازی به چشمام. گفتم اگر با رضایت خودتون باشه من مشکلی ندارم. خندید و همینطور که دراز میکشید، عینک دودی رو از چشماش برداشت.
از سفیدی چشماش چیزی نمونده بود، گویا چشاش غرق خون بود. قطره رو برداشتم گفت اول سفید رو بنداز ده دقیقه بعد سبز رو.
قوطی رو که باز میکردم پرسیدم چی کار کردی با چشات؟
گفت دیروز جوشکاری کردم تو کربلا.
تا آخر مطلب رو گرفتم.
گفتم: منم بلدما، منم جوشکاری میکنم. تجربه جوش به چشم افتادن رو دارم، دفعه اول خیلی سخته ولی دفعات بعدی زیاد مشکلی پیش نمیاد یعنی رفته رفته عادیتر میشه. گفت آره. و لبخند زد.
اون لبخند رضایت همیشه تو چهرهاش بود.
قطره اول رو به بیرون چشمش انداختم دومی یکم رفت به چشمش، اما دفعه سوم هرچی بود رفت داخل، رفتم سراغ اون یکی چشمش و همون دفعه اول موفق شدم.
پرسیدم کربلا کارای حرم و بازسازی عتبات؟ گفت نه یه موکب پیدا کرده بودم همینجوری کار میکردم. حین گفتگومون خادم مامور اومد و گفت: اینجا خواب ممنون. گفتم بابا این نمیخوابه.
گفت: قُم زائر _ یالله زائر.
هی تکرار میکرد. و من قطره رو نشونش دادم.
شکسته بسته فارسی حرف میزد. بهم فهموند که درست جلو در بازرسی حرم خوابیدین و بالا سرتون دوربین هم هست. الان از بالا میان. منم گفتم اگر اومدن دستشو میبوسم اجازه میگیرم ازش. رضایت داد بالاخره و کمی اونطرف رو صندلی مخصوصش نشست.
اومدم بالا سرش، یکم گذشت و قطره دوم رو درآوردم و درست انداختم تو چ
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیپور
تاريخ: دوشنبه
24 مهر
1402 ساعت: 13:36